بهمن پیروز
میه باقئر سوار برالاغ ازپایین میامد
باترکه برخرش میزد و پشت سرهم میگفت" هئ روو هئ روو"
هنای کردمش وگفتم" مه شئی یه چات هئ رسونی؟"
سئ ئ مئ کئردئی ئو هوویچ نه وئتی!=نگاهی به من انداخت وچیزی نگفت
انگار خجالت میکشید یادم هست سر انتخابات چندین بار به من بدو بیرا گفته بود
" هه بئ چوو تون ئه پئت وشاا ئه هه ر ئه را یه ک خوئینو"=اشاره به یکی از کاندیداهای پیشین
گفتم هئ میه باقر بیا ببینم چته؟
گفت هیچ براکم برای من خر خرسوار همین بسه که فهمیدم ازخریتم که خر شدم و...بسه
گفتم دور از جون برای چی؟
گفت: مرغ گران شد. گوشت چی ئه ربان. روین چئ ئه زمینا.مالمو ئ رئمیا.ئ خئره کئه نئ رئ.
منیش دیه نمه تونم .ئاولیل وئرسئ نی. دایال ناخووه ش.جاله ل مئتاد.پیره ل ئه ر زمی.ژنه ل ئه ر شوین.کوئل ره نجمو بئ وه ره.کوئل هایمه پای ئی ته رمه و...
کوئل ئو کوتا هه رئ ئئ سه رمو
سلام ای سرزمین زرخیز ودیاری
چووینی
شنیدم مردمانت در روستاها سخت گرفتارتنگ دستی اند وجوانانت در زمین چوگان گوی بیکاری رابه سبقت ربوده اند وهمسایه های برادرت نامت انداخته اند دردامان اژی دهاک اندیشه هاشان
ای نیسایه ی من پس کو اسب های ایشتاریت تا مشیانه ومشی سوار برآنها برجهای خاوه وکفراج وگیان وگریران هرسین وبیستون رومشگان سیمره وپهله را بپیمایند په رووهای سؤر وسؤزشان را برسرکشتزارها بگذارند ولالایی بهار را در گوش دانه ها ی دانایشان بخوانند
ای گرین چراخفته ای چو کوئرآن هم چئرت که مدتهاست خود را به خواب زده .برخیز وبتاز بربرفهای سهمگین ترس وناداری وکم چیزی ات تا اب شوند وجاری گردند دررگ ها ودستهای دهقانان سیلاخور والشتر ونهاوند وهرسین وکنگاورت ومهرگانت
ای بیستون بئ ستون چرا غمیگنی بنگر گاماسیاو را که چون رنگ اسمان به خود زده ومیرود در دره ی مهرگان تا پر کند زمینهای ویسه ها را
ای لکستان بمان تابیاید روزی که دگر نامت به عاریت نبرندبرادرانت
وبرویند دانه هایی که دراین دی سرسخت سوزان کاشته شده اند درکشتزارانت
وقدبرکشند پرجمال برچشمهایی برادرانت
که همسفره ی ازی دهاک اند درخوردن خوراک کله وسر جوانانت ونامت
ای لکستان من بزان تاجوانانی داری اردشیروتامردمانی داری چوشیر این اردبانان کاری نتوانند کرد جزگزاف
شنیده ام مدتیست اردشیرانت با اگئرچوو زه مه ت به جنگ چئ لئ که لنگ رفته اند.
ای سرزمین مهر ومهرگان دیری نمیپاید که این دژخیمان دژم دوباره به کنامهای خود برگردند واین آژی دهاکان آرش پوش کمان وانهند وسوار براسب بتازستان بتازندوفه ر ما فریدون وارپتک آخر رابرسر دومارنشانشان بنوازد ونامت درایران بدرخشدئه را یه ک بووشیم خه م رووزگاران
کوئه ل گئ رتانه که رت وخوبارئی
دئیه دا نمه زائی له ک زووان بارئی
یا حق مه ر گونام افزون ژه پیشه ن هر دم وه جرگم ار جای نوش نیشن
شوخی که مایه ی زنگانیم په ی شه ن بینم خار غم او نه دله ی شه ن
زازاناش مرهم تیر کاریمه ن ذکر ش وه زوان مدام جاریمه ن
چوی جامک جلاش وه آهی بنه ن کی طاقت جور بیماریش منه ن
آمین بیماریش یه کسه ر بارم بو درد بی درمان لیلی یارم بو
او فارغ ژه غم بنیشو دلشاد تا من ژه سودای دردان بکم یاداستاد رضا حسنوند{رزا حه سنه ن}
زه مین ئو ئاسمؤ دئل گیره بوورئ
آئیله دی نئهاتی پیره بوورئ
هئزارون ساله موشئن یئ روئه مای
چه نی مه ر ئه بئناره دوئیره بوورئ
هوماله ل ئردیؤ دائر وه رئ دی
سوویرئو ئو روسه مه زه نجیره بوورئ
رئفیقه ل کول چئیه مه رئ بین وه مئردن
چئیه مه ری مئردنه واگیره بوورئ
زئونئم دیه می ئیر آوئردیه لالکه
قه سه مته میه م وه هرچئ پیره بوورئ
یئ روو بووشه خودا:دونیائه مووشئن
زه می ئو ئاسئمؤ دئلگیره بوورئ
چئ مو سه ر گه رین کوئر دیار بی
چئ کوسر کوئرگری دیار بی
رئ که کئرماشو
بئ مه همه مه دو
دوسوار هرسین
و....
شاعر شیرین زبان لکستان به زیبایی هر چه تمام واژه های لکی را در بحر های گوناگون عروضی به فارسی برگردانده است ملاحقعلی به حق یکی از بزرگترین شاعران لک زبان است
بحر مجتث
آمد ربیع و موسم عشق است دلبرا بیرون درآی همچو گل از حرف نغز ما
مفاعلن فعلاتن مفاعل فعلات بر خوان ز بحر مجتث لفظ خفیف را
مه که م کنم شناس ، نئمه که م نمی کنم لا جانب است،نصفه له ت است و علف گئیا
پیر است پیر پویک تهی دان جئیل جوان گئری گریه ،اسئراست اشک کوو ست گو کجا
میه رم خورم بود ، فئره بسیار ،پوئیچ پوچ ئیواره مغرب ، شام است شوم ،صبح صوا
دویئریا چه؟دوخته است ، دررئیا را دریده دان دئیری بود چه؟ داری ، گردن مئل و پا پا
مه چئم روم بود ، نئمه چئم نمی روم تورئیاست قهر ، قئسه سخن دان ، رها رها
چه مه ر مصیبت است ،هه وه س ذوق ، سوویر داوات خه م چفت و خوسه غم بود و رقص چه ؟ سما
نئیلی نمی گذاری و بیلا بهل ،جلو چه ؟نووا فکر و خیال آمده په ژاره و سیفا
سینه است سینه ، ماچ است بوسه ، پستان مه م ناف است نافه ، راز چه ؟ راز و جماع ، گا
هه ری گل آمد، کوئل جملگی است ، لاغر له ر هیزم چه؟ هیمه ، هومه ،شما هاو ئیمه ، ما
خرد و بزرگ ریز و گه لئنگ دان و پهن پئین صلح است سول معرکه جنگ و رضا ، رزا
آیاپدیده ی قومیت گرایی درعصرکنونی که روندیست رو به سمت جهانی شدن بازتعریف میشودویادرزباله دان تاریخ سپرده میشود؟
آیالکها .لرها قومی مستقل هستند ویا ایا به واقع در ایران قوم مستقل وجود دارد؟
آیا آنهایی که برطیل قومگرایی میکوبند راه به جایی میبرند؟
اینها وسایرپرسشهای که دراین راستا هست در این نگارش آمده است:
ماکس وبر در مورد گروه های قومی معتقد است که این گروه های انسانی دارای باوری ذهنی به اجداد مشترک هستند. باوری که دلیل آن می تواند شباهت های فیزیکی ، شباهت در رسوم ، حافظه و خاطرات مشترک باشد که با یکدیگر در کوچ بودند و سکونت داشته اند. تعلق به یک گروه خویشاوندی متفاوت است و در گروه اخیر تعهد اجتماعی بسیار بیشتری بین اعضا وجود دارد .دربیابانی خشک ودربرابربادی گرم گام برمیدارم
پاهایم غرق درشنزاری داغ باکوله باری ازگذشته ره اینده میپیمایم بی انکه بدانم مقصد "ها ئه رکوووو"
ازهمه بدتربارم است که نفسم راگرفته بقچه ای پراز گذشته ها وگفتنهاوهوزیت ها خسته شده ام "موسئ ما"
راستی تا یادم نرفته هوزیت معادل همان هویت است
سرمه خئ رت .ده ته ر تینیم.گاوئی. باوه ت خوو یی بیه. هوز هومه هه ر خوو بینونه
قوم ل هومه هه ر دیاری ئن.چویی هومه هه ر نیه
هومه له ک .لور.کورد فارس تورک بلووچ و... خووترینو
بقیه درمراتبی پایین تر اند
لبخندی میزنم غب غبی درگلو با خودم میگویم چه خوب آره آنهایی که بدند ما نیستیم کسان دیگری اند
کمی دورترمیرسم به دیارستانی که پراست از آدمهایی که همه بقچه ای به پشت ولبخندی به لب دارن میروند
ازخواب که بیدار میشوم خبرزورگیری و اس ام اس ترکی ولری ورشتی واختلاس ونامردی های سیاسی واقتصادی گرانی الودگی هواست که میبینم بقچه ها همه محوشده ولبخندبه نیشخند وهوز یت وقومیت گرایی شده به مرمی های برای تفنگها یی برای خودکشی
واما بقچه چی میگویند قرصش اومده برخی ها هم میگویند نیست
اما هست اگر انزمان ودر ان رویا بقچه ای بودبردوش امروزدرجلد است که نیستیش با نیستیمان گره خورده است واکنون شده است منی تبریزی که هر روزچگالیش افزونتر میگردد اینست همنبردم اگر قرار باشد بجنگم